|
صدای قدم هاش روی پارکت های چوبی کف اتاق طنین انداز شده بود.به سیگار برگ لای انگشتاش خیره شد٬پک عمیقی به اون زد و همه دودش رو فوت کرد روی تابلویی که به دیوار اتاق نصب شده بود. به تابلو خیره شد٬تصویر مردی پشت پیانو بود که قطعه ای را گویی در خلسه ای غریب می نواخت! واین تابلو تنها تابلوی آن چاردیواری منصوب می شد!تابلویی که در پس خودش٬تصویرش و حتی بودنش هزاران خاطره عاشقانه نهفته بود. سعی کرد به به انگشتان مرد نوازنده نگاه کند تا تشخیص بدهد که کدام نت را در چه گامی می نوازد؟ راستی چرا در تمام طول این سالها هرگز به این موضوع فکر نکرده بود؟ هرچند چه فرقی داشت !مهم نواختن بود! نواختنی که در پس آن انگیزه خلق یک اثر ناب خودنمایی می کرد! به یاد روزی افتاد که با او و با اشتیاقی وصف ناپذیر این تابلو را برای چاردیواری شان خریده بودند. او که یک روز بی آنکه بدانند و بخواهند زندگیش با زندگی این مرد گره خورد ٬ اوج گرفت و در همان اوج ٬ یک روز بی آنکه بخواهند و بدانند او رفت وبرای رفتنش تنها چند خط نوشت: "میروم تا مبادا عشقمان به عادت برسد٬دوستت دارم تا ابد..." کسی با دو ضربه به در کوبید.مرد یکباره به خودش آمد! امروز و در این ساعت او با هیچ کسی قرار ملاقات نداشت! به سمت در آپارتمان گام برداشت و در پس آن با چهره ی دختری ریز نقش با چشمانمی آشنا روبه رو شد! دختر عمیق به چهره مرد خیره شد.سپس لبخند زیبایی زد و در حالیکه صدایش می لرزید گفت: -سلام استاد!می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ -بله حتما! اما متاسفانه من شما رو نمیشناسم! -بله میدونم! اما...! -اُکی!بفرمائید تو ! در را که پشت سرش می بندد ٬دختر با گام های آهسته به دور اتاق می چرخد٬تک تک لوازم اتاق را با دقت اما سرعتی هیجان انگیز نظاره می کند وسپس یکراست به سمت تابلوی روی دیوار می رود و به آن خیره می شود... -قهوه میل دارید مادموازل؟ -بله!ممنون میشم! ومرد به سوی آشپزخانه می رود و در حالیکه در فنجان های سفید رنگ٬ قهوه ی فرانسه می ریزد می پرسد: چه کمکی از من براتون بر میاد مادموازل؟ وسکوت... با دوفنجان قهوه در یک سینی چوبی ظریف به اتاق برمی گردد.دخترهمچنان غرق تماشای تابلوی روی دیوار به سیگاری که لای انگشتان کشیده اش روشن کرده ٬پک می زند! مرد سینی را روی میز می گذارد و به دختر نزدیک می شود. -ببخشید مادموازل تو این تابلو چیز خاصی می بینید؟ -بله!می تونم بغلتون کنم پدر...!
همه دریا تو اون بود همش! با همه موج های ِ بلند و کوتاهش با همه سنگهای ِ ریز و درشتش! وقتی اون رو کنار گوشم میذاشتم چشمام رو می بستم وخودم رو درست وسط ِ دریا تو یه قایق ِ بادبانی می دیدم... چه دنیایی داشتم! چه دنیایی با یه صدف ِ دریایی که یه روز پدربزگ اون رو از سفرش به جنوب برامون هدیه آورد! هنوزم میرم! با همون صدف! میرم وسط ِ دریا! گوشه خونه ی پدری ِ ! آرزوهای ِ من رو به گذشته های دورم پیوند می زنه...! پ.ن:با یک دل غمگین به جهان شادی نیست تا یک ده ِ ویران بود آبادی نیست تا در همه جهان یکی زندان هست در هیچ کجای عالم آزادی نیست... پ.ن:این روزا برزخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ام...
صدای موسیقی ِ گرامافون فضای اتاق رو پُر کرده بود. مرد سیگارش رو روشن کرد٬به گیلاس وُدکاش خیره شد٬گره کراواتش رو کمی شُل کرد سپس آرام روی صندلی ِ لهستانی رنگ و رو رفته اش نشست و هر دوپاش رو روی میز گذاشت و زیر لب تکرار کرد:je t'aime... کات! خوب نشد!دوباره میگیریم!کلمه je t'aime رو غلیظ بگو! مرد سیگارش رو روشن کرد٬به گیلاس ِ وُدکاش خیره شد٬گره کراواتش رو کمی شُل کرد٬نگاهش رو به دوربین دوخت٬گیلاس ِ وُدکاش رو تا ته سرکشید:اَه چقدر تلخ بود................................
گفت: چرا وایسادی؟
اون روز وقتی با صدای بوق یک ماشین از خواب پرید،توی تخت خواب نشست،صورتش خیس عرق بود.به همسرش که در کنار او به خواب عمیقی فرو رفته بود نگاه کرد،به سرعت از تخت پایین آمد،زیر دوش آب سرد گذشته اش را یک بار دیگر مرور کرد،با تمام فرازو نشیب ها. توی آشپزخانه،پشت میز،به فنجان قهوه اش خیره شد و سعی کرد خطوط صورت او را جزء به جزء تصور کند،دیگر تحمل حتی یک ثانیه دوری از او را نداشت.لباسهایش را پوشید،همان کت و شلواری که سالها پیش با او آنرا از یکی از بوتیک های میدان... خریده بود.به خودش در آینه نگاهی انداخت،چقدر صورتش شکسته شده بود و موهایش گویی سالها بود که فریاد می زد در سرازیری عمر حرکت می کنی! سوییچ را چرخاند،از گل فروشی یک شاخه گل رز خرید و روی داشبورد گذاشت و به برق چشمان او به هنگام دیدن شاخه گل رز اندیشید و لبخندی طولانی زد.سیگاری روشن کرد،پیچ رادیو را چرخاند،مجری برنامه با هیجان هر چه تمامتر درباره جشن ازدواج دوهزار دانشجوی دانشگاه صحبت می کرد و از الطاف دولت در اهدای یک سفر حج به زوج های جوان! رادیو را خاموش کرد.ازدواج!امضا!تعهد!لعنت به این جماعت! ته سیگارش را از پنجره ماشین بیرون انداخت و پایش را هر چه بیشتر و بیشتر بر پدال گاز فشار آورد.ماشین با سرعت دیوانه واری پیچ و خم های جاده خارج از شهر را طی می کرد تا بالاخره عمارت آبی رنگ با آن حیاط پر از درخت های سر به فلک کشیده نارون و تبریزی در مقابلش نمایان شد. نگهبان ورودی عمارت از مرد سوالهایی پرسید و بعد... گل را از روی داشبورد برداشت،از ماشین پیاده شد،کتش را مرتب کرد،یکبار دیگر در آینه بغل ماشین به صورتش خیره شد،نه!هنوز هم می توانست سالهای سال با او زندگی کند!هنوز خیلی وقت داشت. گل رز را در دستانش جا به جا کرد و پله های عمارت را یکی در میان طی نمود و وارد عمارت شد.خانمی بلند قد با صورتی استخوانی و عینکی ظریف بر چشم به استقبالش آمد.مرد لبخندی زد و گفت:آمدم آقای "ب " را ببینم! زن بلند قد عینکش را جا به جا کرد و عمیق به چهره مرد خیره شد سپس لبخند زیبایی زد و با هیجان پرسید:شما آقای "الف" هستید؟ مرد از تعجب خشکش زد! زن ادامه داد:می دانم که از سوالم متعجب شدید اما باید بگویم که شما یکی از مشهورترین افراد دراین عمارت هستید چون آقای "ب" هر روز از شما و خاطراتتان برای ما تعریف می کند به گونه ای که انگار همین دیروز یا همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده است! اشک از گوشه چشمان مرد بر گونه اش لغزید و گرمای آن قلبش را لرزاند.کت را از تنش بیرون آورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش! در این بین تعداد زیادی مرد وزن با لباسهای متحدالشکل به دور او حلقه زدند.مرد کت و پیراهنش را به دست زن داد و گفت:لطفا یک دست از این لباسها ـ و به لباسهای متحدالشکل اشاره کرد ـ به من بدهید! زن که از این رفتار مرد تعجب کرده بود با حالتی تعلیق گونه گفت:آخر این لباسها!! مرد توی حرف زن پرید و گفت:مگر نگفتید که همه این عمارت مرا می شناسند؟مگر نگفتید من یکی از مشهورترین این افراد محسوب می شوم؟مگر نگفتید که او هر روز و هر روز از من و خاطراتمان برای شما می گوید؟ پس لطفا یک دست از این لباسها به من بدهید چون می خواهم تا آخر عمر با او و در کنار او میهمان این عمارت باشم! وسالها بعد،دو پیرمرد،در حالیکه روی نیمکت حیاط عمارتی آبی رنگ با درختان سر به فلک کشیده نارون و تبریزی دست در دست هم نشسته بودند،به تابلوی عمارتی می نگریستند که در آن هیچ کس آن دو را بخاطر عشق پاک و بی آلایشی که میانشان وجود داشت محکوم نمی کرد.تابلویی که بر روی آن نوشته شده بود "تیمارستان".
توی اتاق بغلی بود!درست همانجا٬روی میز کوچک وسط اتاق!دلش هوس سیگار کرد.بلند شد٬کتابش را از کتابخانه برداشت٬لای یکی از صفحاتش یادداشت کوچکی دید٬ با دست خطی آشنا .دلش هوس سیگارکرد! "امروزه نجابت به مکانی بستگی دارد که شخص اولین فریادهای زندگی اش را در آنجا کشیده است..." نه!شاید هم روی میز کوچک وسط اتاق نبود.بدون شک گذاشته بودش روی میز تحریر! کتابش را بست.به نظرش دستخط هم آشنا نبود.دلش هوس سیگار کرد! این موسیقی لعنتی عجب خلسه ی غریبی داشت: "گوش کن به آوای ریزش باران گوش کن با هر قطره باران تو درمی یابی که بیشتر دوستت دارم..." یادش آمد که روی میز تحریر هم نبود!دیروز٬درست لحظه ای که پرده ها را کنار زده بود٬تا احساسش سهراب گونه هوایی بخورد... شاید دست خط خودش بود! چقدر این نجابت به نظرش مسخره می آمد! اصلا چه لزومی داشت برای دوستت دارم ٬باران ببارد؟!؟ آخ که چقدر دلش هوس سیگار کرده بود...........................................
او (دوست دارم سرما بخورم) در پاسخ به (کلاویه بی صدا) نوشت : " قطـارها همیشه به مقصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـتـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست... و دیگری (شب نوشت های من) ادامه داد: ..."قطار سوت زنان دور میشود ، مرد سیگاری بر لب می گذارد ...دست به جیب ...آن جیب...نگاه از قطار ِ پر دود بر میگیرد...مسافران ِ به مقصد رسیده سراسیمه در حرکتند... کلافه رو بر می گرداند...آه ببخشید خانم! ـ طوری نیست آقا در مقابل ِ یک نخ سیگار حاضرم فندکم را قرض بدهم!!! ومن (سایه) آنرا به اتمام می رسانم: ..."و ساعاتی بعد، زن و مردی عریان، در حالی که در یکی از اتاق های هتل همان شهر بر روی تختی پوشیده از ملحفه های سفید و در هاله ای از دود سیگار به یکدیگر می تابنددر گوش هم زمزمه می کنند:"گاهی باید از قطار جا ماند..."! پی نوشت:باتشکر از (اسکولد) بخاطر نخستین جرقه های این مینیمال...
امتحان دشواری است خسته شدم. کاش با سوالهایت تقلب هم می فرستادی! اجازه بده کمی٬ فقط کمی٬ سرم را از روی برگه بلــــــــــــــــــــــــند کنم...
امروز با تو قهر می کنم! با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری! بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم. بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم! دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد. امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که نداری...
ساعتی مقابل آینه به چهره خودم خیره شدم٬ به خطوطی که آرام آرام در زیر چشمهایم و در مسیرگونه هایم و حتی شیارهای کنار لبم شکل گرفته بود ٬ آنوقت آرام دستم را به روی آینه کشیدم٬صاف بود و بی چین و شکن! لبخندی زدم ٬لبخندی از سر شوق که هنوز فرصت هست ٬تا بی نهایت عشق ٬ تا بی نهایت هم آغوشی ٬تا بی نهایت دوستت دارم ها ٬تا بی نهایت بی نهایت ها... اشکهایم از سر شوق جاری شد. بی اختیاردستهایم را به گونه هایم کشیدم و آه... آینه صاف بود و چهره من زنگار روزگاربسته...
|
درباره من
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
سایه |